آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

51.امروز ما!

امروز بابا میخواست بره دفتر مرکزی ... منم گفتم هوس کردم برم تیراژه ... 1-2 بار قبلا رفته بودم دوستش ندارم گفتم امروز برم شاید دوستش داشته باشم! ولی بازم نداشتم!!! حالا بهرحال صبح من و آمیتیس رفتیم خونه ی مرضیه ... که ای کاش نمیرفتم ... آخه سارینا مریض بود ولی مرضی میگفت مریض نیست! بچه دهنش قشنگ بوی عفونت میداد ولی مرضی میگفت فقط آبریزش داره اونم از 21 بهمن! تا الان هم دارو خورده پس واگیر نداره! بچه ی لجبازی هم هست هرکاری بهش بگی نکن دقیقا همون کار رو میکنه ... هر چی بهش گفتم نرو تو صورت این بچه تا من روم رو میکردم اونور تو دهن آمیتیس بود:( خوب چند بار من بگم؟؟؟ مامانش یه بار بگه بدک نیست! ایشششششششششش همش تقصیر خودمه پس نمیشه زیاد غر بزنم! ...
28 بهمن 1391

50.خریدهای قدیمی که تازه به دستم رسیده!

بالاخره لگو و کتابهات رو دیدم:) لگوئه همونی بود که میخواستم با ابعاد بزرگ ... عاشقشون شدی مامانی:) سطل بزرگش یه نمه شوکه م کرد ولی خوب 120 تا تیکه ی بزرگه به هر حال باید فکرشو میکردم دیگه! از قلک زشتت هم عکس انداختم ... حتی قاب خوشگلمم ازش عکس انداختم و با اینکه به تو وبلاگت ربطی نداره! باز عکسش رو میذارم:)   ...
28 بهمن 1391

49.دخترمان آرایشگاه میرود!

موهای فسقلم بلند شده بود و اذیتش میکرد ... همش عرق میکرد و پشت گوشش رو اذیت میکرد ... طی یک اقدام انتحاری رفتیم پیش ابراهیم خان! و کوتاهش کردیم ... بچه م عین پسرا شده:) بابا بهش میگه پسر تخس بابا:)) ولی در کل بدون گریه و خیلی خانومانه نشست موهاش رو زدیم ... فقط هی برمیگشت ابراهیم خان رو نگاه میکرد که شونه و ایناش رو ببینه:)   ...
27 بهمن 1391

48.آمیتیس و تلویزیون

کلا خیلی به تلویزیون علاقه داری ... تبلیغات که جایگاه خاصی داره پیشت:)) حتی اگه خواب هم باشی سرت رو 1 ذره بلند میکنی و یه لبخند میزنی و باز میخوابی:* مخصوصا من و تو! وقتی نشونش میده یک لبخند به پهنای صورتت میزنی که آدم ضعف میکنه وقتی میبینتت:* امروز داشت تو من و تو یه آهنگ قدیمی از رامش پخش میکرد به اسم رودخونه ها ... بعد تو کلیپش رامش دو تا دستش رو میاورد بالا و میخوند یهو آمیتیس از اون ته دوید ... بچه م فکر کرده بود رامش میخواد بغلش کنه:)) دوید دستاش رو باز کرد که بره بغلش:* الهی قربونت برم من:* ...
25 بهمن 1391

47.شیطنت!

تازگیا خیلی شیطون و وروجک شدی قربونت برم:* وقتی جیغهای ذوق کردن میزنی مطمئنا یه گندی داری میزنی:دی قبلا با روروئک روی فرش نمیتونستی بیای آخه اینجا روی فرشمون یه پتو انداختم که روش میشینیم خیلی سرد نباشه ... چون طبقه ی پایین خالیه و زمین سرده ... الان دیگه شیطونک شدی و از دستت آسایش نداریم:) با روروئکت میای روش و میری روی میز رو به هم میریزی و همه چیو میندازی رو زمین :) بعد یه چیزی که پیدا میکنی خیلی با نمک میگیریش تو بغلت و شروع میکنی به جیغ کشیدن و درمیری:)) خیلییییییییییییییی قیافه ت بامزه میشه ... بعد بعضی وقتا چون چیزایی که برمیداری باید سریع ازت بگیریم نشده ازت عکس بگیریم:( ولی فیلم داری از این حالتت:* تازگیا یاد گرفتی دمب موبایل ...
25 بهمن 1391

45.ما و مهمونامون:)

جمعه حدود ظهر مامانی و بابایی و دایی افشین و زندایی سیما و آنیتا خوشگله اومدن پیشمون :* بعدازظهر یه سر رفتیم همدان و رفتیم گنجنامه ... رفتیم تله کابین و بالای کوه ... خیلییییییییییییییی برف بود و خیلی خوشگل ... رفتیم آش خوردیم که ای کاش نخورده بودیم ... حسابی آبروم رو برد خانومه ... انقدر تعریف آشهاش رو کرده بودم افشین با جدیت رفت 6 تا سفارش داد! به تنها چیزی که شباهت نداشت آش بود! مث قورمه سبزی بود ! یه چند تا نخود اینا هم داشت !!! ولی بهرحال جاش خوشگل بود و کلی عکس انداختیم:) بعدش بابا مرتضی و دایی افشین و سیما رفتن سورتمه سواری ... شام هم برگشتیم خونمون ... شنبه صبح حدودای 9:30 راه افتادیم به سمت غار علیصدر ... خیلی باحال بود و از بیر...
22 بهمن 1391

44.ما و خریدهامون!

دیروز رفتیم همدان گردی ... میخواستم با هدیه ی خاله ها برات طلا بگیرم ... هی گشتیم چیز جالبی نیافتیم تا اینکه این برج ایفل! چشم بابا رو گرفت ... البته من نمیخواستم نگین دار و اینا بگیرم ولی بهرحال هر چی میگذره طلا داره گرونتر میشه الان گرمی 148000 تومن بود! و تا ما تصمیم بگیریم چی بگیریم خیلی گرونتر شده پس دست خاله ها درد نکنه و مبارکت باشه:* بعد یه مغازه یافتم ماه پیش تو پاساژ جهان نما - شایدم برج ولی چون همش 3 طبقه ش فروشگاهه من میگم پاساژ! - روش نوشته بود ایکیا ... من بخاطر همین رفتم توش:دی  ولی بعد فهمیدم مارک چیبو tchibo یا tcm هستش ... هم از جنسش خوشم اومد و هم قیمتهاش مناسب بود ... پس یه سوئی شرت و یه جوراب شلواری سن خودت و ...
19 بهمن 1391

43.ورود به 9 ماهگی

وای باورم نمیشه ... انگار همین دیروز بود که به دنیا اومدی دخملک:* امروز 8 ماهت تموم شد و 8 ماه تمومه که زندگیمونو عوض کردی و کلی شادی و برکت آوردی به زندگیمون:* ببین چقدر دوست داشتنی هستی که حتی مسعود پریشب به بابات گفته انقدر قربون صدقه ش رفتم حالم از خودم بهم میخوره:)) اونم کی ؟ مسعودددددددددد! مسعودی که بچه ها مث چی ازش میترسن! مسعودی که هنوز که هنوزه کیانا وایمیسه دم در اتاقش میگه میتونم بیام تو؟! البته فقط کیانا! سارینا پرروتر از این حرفاس و هیچوقت اجازه نمیگیره فقط کله رو میندازه پایین و میره هر جایی بخواد بره! خلاصه که مامانی خیلی دوستت دارم:*   پ.ن : از یه سایت اینترنتی که خاله زهرا آدرسش رو داد برات لگو خریدم 120 تایی سطل...
15 بهمن 1391